Wednesday, October 23, 2013

زندگی

بسم الله الرحمن الرحیم
زندگی

فرار هم که بکنی باز به در و دیوار میخوری...دوباره جبر طبیعت ما را به مسیری که برایش طراحی شده ایم باز میگرداند.
بدون در نظر گرفتن آنکه ما آفریده شده ایم یا خود به خود به وجود امده ایم؛ حصار زندگی بسیار تنگ است.
اصل بر بقاست و این مسلم ترین اصل زندگی است و جبر طبیعت ما را در همین مسیر به بازی گرفته است.
آری به بازی گرفته تا ما را دلخوش کند به رسیدن به اهدافی که در واقع (و در ذات) وسیله اند.
ساده مثال بزنم: آنچه برای غذا خوردن در نظر گرفته شده، در اصل بقای ماست.( بعداً در مورد اینکه از بقا چه باید حاصل شود صحبت میکنیم). البته غذا خوشمزه است. اکثر غذاهای خوب، خیلی خوشمزه اند. اتفاقاً برای این خوشمزه اند که در شرایطی که عقل ما توانایی ندارد، خوشمزگی آنها ما را به سمت آنها روان کند. اگر توصیه ای برای خوردن دارویی نداشته باشیم هیچ گاه حاضر نیستیم تلخی آن را بر خود تحمل کنیم.
با این فرض که آدم های عاقل و بالغ به خاطر منفعت، غذا میخورند و لذت فرع قضیه باشد؛ برای بچه ی آدمیزاد که تعقل ندارد، اگر خوشمزگی غذا  باعث تحریک نمیشد، زندگی به پایان خط میرسید. البته این کاری است که حیوانات هم انجام میدهند. آنها به اینکه چقدر مواد معدنی، ویتامین، انرژی ...از طریق غذا به آنها میرسد فکر نمیکنند. بدن آنها به گونه ای طراحی شده که غریزه آنها را به سمت خوردن چیزی می برد که در نهایت به بقایشان کمک میکند. (البته در مورد لذت نمیدانم آنها هم احساس ما را دارند یا نه؟)
این وسط یک اتفاق می افتد: بعضی  از آدم های عاقل، هنگام غذا خوردن (یا برای غذا خوردن) به جای اینکه به هدف کارشون فکر کنند به لذت غذا خوردن فکر میکنن. یعنی برای لذت بردن، غذا میخورند. برای اینگونه آدم ها اصل بر لذت است. کیف کردن...شاد بودن...خوش بودن...
با این شیوه به نظر من آدمیزاد تنها به خاطر اینکه میتواند درک کند که غذایش علاوه بر لذت، فواید هم دارد از سایر حیوانات متمایز میشود. حیوان پیشرفته ای است که اولا" به واسطه ی تعقل مسیر را برای کسب لذت هموارتر کرده و از قِبَل لذت، به فواید آن نیز آگاهی دارد.
کاری که من کَََلَکِ طبیعت می نامم همین "جا زدن" لذت به جای فکر کردن است. به این فکر نمی کنیم که چرا زندگی میکنیم! زندگی می کنیم تا لذت ببریم.
تفاوت آدم ها همان جایی است که فلسفه ی انجام دادن یا ندادن کارها را شکل می دهد.
به مورد غذا خوردن، عمل جنسی را اضافه کنید و ببینید که طبیعت چگونه "بقای نسل" را هدف گرفته و لذت را بهانه قرار داده اما برخی انسان ها هدف زندگی را در "لذت بیشتر بردن" معنا می کنند.
اگر فرض کنیم آفریده شده ایم برای هدف دیگری غیر از لذت (یا علاوه بر لذت)، میتوان به تمایز اساسی بین آدمیزاد و حیوان قائل بود. (البته  در صورتی که خود آدمیزاد هم بدان آگاه شود.)
(حیوان در این نوشتار بار منفی ندارد. درواقع آنچه از دیرباز مورد مناقشه بوده تعریف تمایز میان آدم( به عنوان حیوانی خاص) و سایر حیوانات بوده...مثلا" در باب تعریف آدمیزاد گفته اند حیوان ناطق. در این نوشته سعی در بازشناسی این تعریف دارم و می خواهم پیامد های آن را بررسی کنم)
 با فرض وجود خالق می توان گفت طبیعت ما را در مسیر مورد خواست خود میکشد و قوانین خودش را اعمال میکند تا اهداف آفریننده تحقق پیدا کند در صورتی که به آن اهداف آگاهی پیدا کنیم.(اگر به اهدافی که برایش آفریده شده ایم آگاهی پیدا نکنیم، حتی با فرض وجود خالق نیز از تراز حیوانی هوشمند فراتر نخواهیم رفت)
(تاکید میکنم در پی آن نیستم که بگویم ما باید از حیوانات دیگر بالاتر باشیم و بعد بگویم پس آفریده شده ایم! میگویم با فرض آفریده شدن تمایز خاص شده است البته اگر به آن آگاهی داشته باشیم و من این آگاهی را در صورت وجود آفریدگار وجه تمایز آدمیزاد و حیوان میدانم)
بگذریم تا به اصل مطلب برسم:
حاکمان باهوشی که بر مردم دنیا حکمرانی کرده و میکنند بیش تر از هر کسی با کَلَکِ طبیعت آشنا هستند. آنها میدانند که نتیجه ی فکر به غایت اعمال بیشتر از هر چیزی بنیاد حکومتشان را در هم میپیچد!
این حاکمان هوشمند امروزه ما را به همان مسیری که طبیعت اغوا میکند، رهنمون میسازند در این راه بخت نیز یارشان شده و تکنولوژی را به خدمت گرفته اند. زندگی برای شادی و لذت و خوشی یکی از فرض های ممکن است اما حاکمان دنیای جدید (و به خصوص آمریکا و کشورهای اروپایی) تنها همین فرض را تبلیغ و ترویج میکنند. آنچنان که حتی مسیر دیگری متصور نباشد! و صد البته با این فرض بیشتر از هر چیزی بقای حکومتشان را تضمین میکنند. همه چیز در این خلاصه خواهد شد: تو حیوان پیشرفته ای هستی و بازه ی زمانی محدودی را زندگی میکنی. بیشتر لذت ببر!
آری اینگونه خواهد بود که همه چیز در راه کسب لذت بیشتر( البته با قوانینی که حداکثر آدم ها لذت ببرند) مصروف میشود. قوانین اهدافی غیر از لذت و آسایش را در نظر نگرفته اند و همه ی اینها به خاطر فرضی است که صد البته بقای حاکمیت را نیز در بر خواهد داشت.
از آنجا(آمریکا و اروپا) که حرف میزنند میگویند قانون حاکم است! و بعد میگویند قانون بد هم خوب است.چه برسد که قانون هاشان هم خوب است. همه چیز خوب است تا ما لذت ببریم. اما حرف آن است که این قانون تنها بر فرضی بنا شده که حاکمیت را بقا میدهد و آنگونه مسخ میکنند که آدم ها حتی نمی توانند گونه ای دیگر از زندگی را متصور شوند.
به دوستی گفتم چرا میخواهی بروی و خارج از کشور زندگی کنی؟ گفت آن طرف آزادی هست و این طرف نیست. در جوابش گفتم در خوبی اینکه اینجا آزادی نیست همین بس که میدانیم آزادی نیست! اما اینکه در خارج آزادی هست جای بحث دارد! آنجا آزادی هست، اما همان قدر که ما را از فکر کردن به چرایی زندگی (غیر از لذت بردن) باز دارد.
مخلص کلام آنکه هر کدام از ما بر طبق یک سری اصول، شیوه ای را برای زندگی برمی گزینیم.
 برای اصالت لذت قائل به آن می شویم که همه چیز اتفاقی است. اما شاید همه چیز اتفاقی نباشد! آن زمان خسران واقعی خواهد بود.

Wednesday, October 2, 2013

جامعه ی ایرانی و کنکور سالاری

بسم الله الرحمن الرحیم
جامعه ی ایرانی و کنکور سالاری

عوامل و زمینه ها:
دبیرستان بود که با رمان آشنا شدم. اولین تجربه ها با داستایوفسکی آغاز شد و اگر بدانید که برادران کارامازوف سرآغازشان بود، حتما" حق می دهید که شیفته ی خواندن شده باشم. دبیرستان و تبِ کنکور و من سر در رمان های داستایوفسکی! هنوزموعظه های آن دوران یادم هست: کتاب داستان همیشه هست! اما آینده ی تو را کنکور تعیین می کند!
موعظه گَرَم، کم بی راه هم نمی گفت! در مملکت ما بخش عمده ای از آینده، به خصوص برای طبقات پایین و متوسط توسط پدیده ای به نام کنکور رقم می خورد.
توسعه ی نا متوازن
عصر رضاخانی، هنگامه ی ورود مدرنیزه با شکل های گونا گون به ایران بود. اداره و سازمان های دولتی یکی پس از دیگری شکل می گرفتند، مدرسه ها به شکل نوین توسعه یافتند، راه آهن به عنوان نماد دنیای صنعتیِ مدرن وارد کشور شد و سیستم سربازی اجباری به وجود آمد. توسعه هایی که در مرحله ی بعد از استقرار، نیازمند توسعه ی نیروی انسانی برای به حرکت در آوردنشان بود. دانشگاه ها تاسیس شدند تا نیروی متخصص مورد نیاز صنعت، آموزش و ادره ها تامین شود.اما در این میان اشکال اساسی عدم بومی سازی و تطبیق مدرنیزه با جامعه ی ایرانی بود. در نظر نگرفتن شرایط روزِ جامعه و تقدمِ توسعه ی مدرنیزه بر توسعه ی نیروی انسانی زمینه ساز مصائب گسترده ای چون مدرک گرایی و تبعات پس از آن گردیده است.
در واقع ریشه ی بسیاری از مشکلات را می توان در وارداتی بودن مدرنیته دانست. ملت ما در دوران قاجار و ماقبل، دچار رکود و رخوت فکری شدیدی شد.(امری که در این فرصت جای بحث درباره ی چرایی آن نیست). این رخوتِ اندیشه با نوآوری های صنعتی و فکری در اروپا همزمان بود. نوآوری هایی که سالها فلسفه ورزی و احساس نیاز در به وجود آمدشان، به عنوان ذخیره و پشتوانه ی فکری و معنوی، آنها را در توسعه ی گام به گام نهاد های حکومتی-اجتماعی و صنعتی همراهی و حمایت می کند. این همان رمزِ پیشرفتی است که موجب یکه تازی صنعتی، اداری آنها تا این زمان شده است. در واقع فلسفه ی ایجاد هر امرِ نوینی بالاترین سرمایه ی آن محسوب می گردد. سرمایه ای که امروزه فقدان آن را بیشتر و بیشتر در بسیاری از نمادهای توسعه در کشورهای عقب مانده مشاهده می کنیم.
توسعه، بدون پشتوانه ی احساس نیازِ بومی به آن و بدون تحمل مصائبِ زیادِ ایجاد و پایداری آن،  وارد کشور ما شد. امری که در نگاه نخست پیروزی بزرگی تلقی می شد. بدون هیچ هزینه ای، صاحب تکنولوژی شده بودیم! و بدان می بالیدیم. (تفکری که هنوز هم در کمال تعجب در مدیران دولتی شعف ایجاد می کند!) شاید گریزی هم نبود. باید به سمت پیشرفت حرکت می کردیم. اما امری که از آن غفلت کردیم توجه به فلسفه ی پس زمینه ی هر سیستمِ وارداتی، اعم از اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی و صنعتی است.
بازار کار عصرِ رضاخان به واسطه ی توسعه ی مدرنیته، نیازمند نیروی کارِ متخصص بود؛ اما به علت عدم کنشِ مناسب و همزمان صنعت، دانش و نهاد های اجتماعی با یکدیگر و فقدان مبانی فلسفی زمینه ساز آن ، از تخصص تنها به مدرک اکتفا شد! مدرکی که نشان دهنده ی آن بود که نیروی کار تنها مبانی تئوری را از سر گذرانده است. عدم وجود گزینش های مهارتی در به کار گیری، به علت نیاز به نیرویی که تنها باید یک پست سازمانی را پر کند، روزگاری را رقم زده که در آن توان زایش صنعتی ما به علت فقدان سرمایه های پس زمینه ای  فلسفی، نزدیک صفر است.
صنعت خودرو سازی ایرانی شاهدی است روشن از آنچه در روند توسعه بر ما گذشته است. پیوند دانش و صنعت در اروپا هر روز به سمت نوآوری می رود اما تدریسِ تئوری های دانشگاه های غربی در دانشگاه های ما، مدرک به دستانی را نتیجه داده  که تنها به دنبال کسبِ پستی سازمانی در سیستمی دولتی-نیمه خصوصی باشند که حداقل های زندگی یا اصطلاحاً " آب باریکه" ای برایشان به  ارمغان بیاورد!
چرا کنکور؟
اینگونه شد که مدرک (و نه دانش و مهارتِ توامان) به عنوان تنها سرمایه ی قابل دسترس برای طبقات متوسط و ضعیف جامعه شناخته شد. دانشگاه وسیله رسیدن به مدرک و کنکور دروازه ی ورودِ به دانشگاه به حساب آمد.( معروف است که مهم وارد شدن به دانشگاه است. مدرک گرفتن پس از وارد شدن،در حالت کلی، بدیهی خواهد بود).
 چه افرادِ بسیاری از طبقات ضعیف جامعه به واسطه ی همین تحصیلات دانشگاهی که روزگاری جدیدی برای خود رقم زدند و چه بسیار که به علت عدم رسیدن به مدرک دانشگاهی، روز به روز از جایگاه اجتماعی خویش تنزل پیدا کردند.
تقاضا برای مدرک به عنوان کالا-سرمایه افزایش یافت. همه به دنبال مدرک اما ظرفیت دانشگاه ها  محدود بود، عاملی که به وجود آورنده ی کنکوری شد که با حذف دخالت عامل انسانی در تصحیح آزمون، نمادِ عدالت گردید. برای دانش آموزانی در دورترین نقاط کشور با حداقل امکانات آموزشی هم، امکان ورود به دانشگاه ها به واسطه ی هوش و تلاش میسر شد.
موسسات و جزوات کمک آموزشی
افزایش تقاضا برای کالای موفقیت در کنکور، سبب فراتر رفتن سوال های کنکور از سطح مباحث کتاب و تمرین های آن گردید اما به واسطه ی تخصیص یارانه های دولتی به کتب درسی، امکان تشریح و بسط شایسته مطالب وجود نداشت. ضعف سیستم آموزش در ارائه ی مناسب مطالب، شکل گیری و ایجاد موسسات کمک آموزشی و کتاب های کنکور را اجتناب ناپذیر می کرد. در واقع شکل گیری و گسترش قارچ گونه و استمرار بنگاه های اقتصادی، که از کنکور به عنوان ابزار درآمد زایی استفاده می کنند، معلول انتخاب کنکور به عنوان تنها راه حل عادلانه در درجه ی نخست و لزوم تنوع و فراتر رفتن سوال های 4 گزینه ای از مباحث کتاب در درجه دوم است.  
چرخه ی معیوب کنکور
انتخاب کنکور به عنوان یگانه راهکار ورود به دانشگاه ها با گذشت زمان، از اهداف عدالت گستری خود خارج گردیده است. بخش خالی لیوان که خیلی وقت است از نیمه گذشته ، صدمات و لطمه های این انتخاب را بیشتر آشکار می کند. کنکور که خود حاصل مدرک گرایی است سبب تقلیل جایگاه دانش، برای تست زدن گردیده است. امری که کارکردِ تربیتیِ آموزش را در حد اکتفا به تست زنی کاهش می دهد. از طرف دیگر نیاز به کتاب های کنکور، آزمون های آموزشی و کلاس های کنکور،تست، خصوصی و تقویتی آن هم با ارقامی گزاف ، لازمه ی موفقیت در کنکور در این سالهاست. پدیده ای که برخلاف گذشته برای بسیاری قابل دسترس نیست  و از اهداف عدالت محورانه ای که کنکور بر مبنای آن شکل گرفت بسیار دور است. برنده ی کنکور این سالها قشرهای مرفهی هستند که از مدرک، ژست اجتماعی اش را خواستارند و شهریه های هنگفت دبیرستان های خصوصی و موسسه های آموزشی اتفاقا"  برایشان به گونه ای بیرون راندن بی دردسر حریف قدری چون استعدادهای ارزشمند طبقات متوسط و ضعیف جامعه از گود رقابت تمام شده.
کنکور سالاری
آن زمان سیستم آموزش و پرورشی را می توان موفق نامید که در آن، خلاقیت دانش آموزان به عنوان سرمایه ی اجتماعی شکوفا گردد و نه آنکه مهارت های تست زنی و نگاه کنکوری به محتوای درسی، باعث سطحی شدن و عدم توانایی تحلیل مسائل زندگی گردد.
امروزه در خانواده هایی که دارای فرزند کنکوری هستند (یعنی فرزندی دارند که سال اول دبیرستان یا حتی ما قبل آن است) "کنکور سالاری" به عنوان شیوه ای از زیست که در آن کنکور جایگاه مرد، زن و فرزند را در تعاملات گذشته گرفته، حکم رانی می کند. این کنکور سالاری است که روابط و رفت آمد های آن خانواده را تا چندین سال تنظیم می کند.استرس کنکور والدین و فرزندان را به موجوداتی فاقد تعادل مناسب روحی-روانی  بدل می کند. لحظه های زیبای زندگی به پای کنکور به باد می روند. عمر ها تلف می شوندو خوشی ها ناکام می مانند. سالانه چندین میلیون تومان صرف می شود تا تست زن قهاری پرورش یابد و موجبات مباهات والدین اش را فراهم کند.
برای رمان های که در سالهای کنکوری بودن! خوانده نمیشوند باید افسوس خورد. برای  مهارت های اجتماعی ای که شکل نمی گیرد.سالهای نوجوانی بسیاری ازشهروندان ایرانی، کنج خانه و کتابخانه ها محبوس شده و به هدر رفته است. سالهایی که دیگر باز نمی گردند. این بلایی است که توسعه ی نامتوازن بر سر ما آورد.
مدت زمان کوتاهی نمی گذزد که والدین ثمره ی عدم پرورش صحیح فرزندان دلبندشان را در مهمترین بازه ی زندگی اش و در خلالِ گیر و دار های کنکور به وضوح خواهند دید. فرزندانی فاقد قدرت تصمیم گیری برای اداره ی زندگی و به شدت سطحی به طوری که در مورد ساده ترین مسائل زندگی لختی درنگ نکرده اند. گشتی کوتاه در مراکز مشاوره ی خانواده مید مطلب نگاشته شده است. 
اقتصاد کنکور
موسسه های کمک آموزشی و به دنبال آن کتب ها و کلاس های کنکور، تجارتی چند صد میلیاردی را در اختیار دارند. آنچه این بازار عظیم را در اختیار آنها قرار داده، ضعف های سیستم آموزشی است. در پروسه ای که محتوای کتاب های آموزش و پرورش، جامع و مانع نیست، تمرین های کتاب ها برای فهم بهتر مطالب درسی مناسب پرداخته نشده و بالاخره وقتی شیوه های تدریس در مدارس عادی توان رقابت با موسسه های کنکوری را برای ارتقای مهارت های تست زنی  ندارد، والدین مجاب می شوند که فرزندانشان را در موسسه های کنکوری، آن هم نه بر مبنای کیفیت، که بر مبنای مارکِ تجاری آن موسسه که بستگی مستقیم با میزان تبلیغات دارد، ثبت نام کنند.
چند سالی است که بحث حذف کنکور مطرح می شود و گروهی عدم توفیق به آن را "مافیای کنکور" می دانند. غافل از آنچه این گردش مالی و سود سرشار به راحتی از گردونه ی بازار قابل حذف نخواهد بود. مافیای کنکور یک شبه به وجود نیامده که یک شبه ریشه کن شود. راسته ی کتاب فروش های انقلاب نمایانگر بخشی از واقعیت "کنکور سالاری" در جامعه ی ایرانی است. امروزه  بنگاه های اقتصادی  و صنعتی بسیاری در تسخیر پدیده ای به نام کنکور است. موجی که به کنکور کارشناسی ارشد و دکتری نیز رسیده است. بی شک هر روشی که بخواهد به نوعی جایگزین کنکور شود، بلافاصله در تسخیر همین مافیا قرار خواهد گرفت. آنقدر سود زیاد است که هر  امری را ممکن می سازد.
گزاره هایی به عنوان راه حل:
به عنوان اساسی ترین راه حل، مشکل مدرک گرایی در این سرزمین باید حل شود. کار فرهنگی گسترده لازمه نیل به چنین هدفی است. امروزه با توسعه ی دانشگاهی رقابت کنکور تنها برای ده درصد دانشگاه ها معنا می دهد. بقیه ی داوطلبان عملا" متحمل استرس و هزینه های بیش از اندازه و بی دلیل می شوند.  برای کنکور باید شیوه ای امروزی را برگزید. به نظر نگارنده در دنیای کنونی هر چه بیشتر می بایست از ظرفیت های برگزاری آنلاین امتحانات به گونه ای که علاوه بر سوال های تستی امکان پرورش خلاقیت دانش آموزان نیز فراهم گردد، استفاده شود. سوال های مفهومی با استفاده از ظرفیت های تکنولوژی اطلاعات زمینه ساز رشد خلاقیت به عنوان سرمایه ی نرم ودر جامعه می شود. محملی که امکان جذب گردش مالی چند صد میلیاردی کنکور را به عنوان بخش خصوصی در فرآیند  توسعه ای متوازن و بدون رانت فراهم می نماید.
علی اکبر نوری
مهر ماه 92
تهران

Monday, September 30, 2013

جام زهر یا برگ برنده؟

بسم الله الرحمن الرحیم
جام زهر یا برگ برنده؟


پریشب به علت سرماخوردگی (که هنوز هم گرفتارش هستم) مجبور شدم زود بخوابم. قبل از خواب هنوز خبرِ تماس تلفنی اوباما-روحانی منتشر نشده بود.حس ششم ام می گفت حتما" این لحظه های آخر یک اتفاقی باید رخ دهد. رویا پردازی کردم و گفتم شاید اوباما به بدرقه ی روحانی برود! (خاطره ی بدرقه ی ژاک شیراک هنوز بیادماندنی است).
صبح روز بعد شنیدم که تلفنی با هم صحبت کردند.
واکنش ها به گفتگوی تلفنی، در این دو روز طیف وسیعی را در بر می گرفت. آنقدر که اصل موضوع به حاشیه رفته و دعوا بر سر آن است که چه کسی اول تلفن زده!
 حسین شریعتمداری و همراهان او امروز بررسی حالت های مخلتف گفتگوی تلفنی و تحلیل آن را برای اثبات بی اعتباری گفتمان آمریکا یا وادادگی روحانی در پیش گرفته اند (متن کامل) .اینکه آنها به جای حمله به مواضع روحانی، به دنبال حاشیه رفته اند بیانگر چند نکته است:

1.     بارزترین نکته را می توان در خلع سلاح مخالفان مذاکره، به وسیله ی گفتمان "نرمش قهرمانانه" رهبری دانست. نرمش قهرمانانه به واقع، بزرگ ترین پشتیبان و توشه  ی روحانی در طی مسافرت نیویورک بود. گفتمانی که در پیش فرماندهان سپاه بیان شد و نشان گر عزم حاکمیت برای تغییر بود. مسلما" بدون چنین پشتوانه ای، روحانی نمی توانست خود را دارای اختیار کامل در حل موضوع های مورد اختلاف معرفی کند.
2.     شرایط این روزها اثبات درست بودن "دست ندادن روحانی" است. می توان حدس زد که تا چه میزان فشار ها در صورت تماس مستقیم افزایش پیدا می کرد. در واقع جلب موافقت رهبری در مورد مذاکره با آمریکا و همراهی و هماهنگی با نظر ایشان برای روحانی بالاترین پشتوانه خواهد بود. عاملی که باعث شده افراطی ها به جای متن سراغ حاشیه بروند.
اما در شرایط کنونی باید تا کجا و چگونه پیش رفت؟ چطور باید بر سرِ میز مذاکره نشست و با چه شرایطی باید صلح کرد؟

 آمریکا یکی از بزرگ ترین جنایتکاران تاریخ بشریت است. جنایت هایی بی شمار، آن را در صدرِ پلشتی ها قرار می دهد. از انفجار بمب اتم تا حمایت از دیکتاتورهای آمریکای جنوبی و جنگ ویتنام و  کودتای 28 مرداد ایران و ...
 شمارش همه ی خباثت ها و شرارت های آمریکایی زیاد طول می کشد. پلیدی هایی که غالبا" عذر خواهی به دنبال نداشته و استمرارشان نشان از نهادینه بودن آنها در ذات آمریکایی، به عنوان پدرخوانده و سرور دنیا دارد! کمتر نشانه ای مبنی بر تغییر اساسی رویکردهای آمریکایی یافت می شود. حتی در قضیه سوریه هم می توان گفت عدم پیش بینی تبعات جنگ مانع شروع آن شد، نه تغییر سیاست های آمریکا.

به نظر نگارنده، امروز اگر ما با آمریکا قصد مذاکره داریم، کاری را باید انجام دهیم که پیامبر هنگام صلح با کفار انجام داد. نباید از یاد برد که آمریکا شخص اوباما نیست! وجود لابی قدرتمند صهیونیستی در قلب تصمیم گیری، آمریکا را بالقوه دشمن ایران نگه می دارد. قوه ای که هر زمان امکان ظهورش وجود دارد. در پس صلح احتمالی ما باید در پی افزایش قدرت نرم و سخت خود باشیم. بی شک در این بازی، بازنده ی اصلی اسرائیل خواهد بود. صلح با آمریکا و زدودن دشمنی ها بر این اساس بیش از هر زمان دیگر عرصه را برای اسرائیل برای یارگیری علیه تمامیت ارضی ایران تنگ خواهد کرد و روند قدرت گیری ایران در منطقه به پاشنه ی آشیل صهیونیسم منجر خواهد شد. قدرت گیری سوریه و لبنان روز به روز فشار را بر اسرائیل افزایش خواهد داد.
در این شرایط مذاکره و صلح احتمالی را نه تنها کنار آمدن ایران از مواضع انقلابی اش نمی توان  قلمداد کرد (امری که بسیاری از رسانه های غربی-صهیونیستی و گروهی از غافلان و ناغفلان تندروی داخلی، برای تاثیر گذاری در افکار رهبران ایران بدان دامن می زنند ) بلکه ابزاری موثر برای گسترش گفتمان ضد اسرائیلی خواهد بود.

رویکرد برد-برد در مذاکرات پیش رو، به عنوان یک تاکتیک و استفاده از "نرمش قهرمانه" به عنوان شیوه ی ای اثر گذار، نوشیدن جام زهر نیست، بلکه برگ برنده ایست برای مستحکم کردن جایگاه ایران به عنوان قدرت منطقه ای  و فرا منطقه ای. استراتژی بلند مدتی که به یاری خدا  بیش از همه به تضعیف صهیونیزم و تقویت بنیادهای ایران منجر خواهد شد.
 امری که به نظر می رسد مورد توجه رهبران ایران قرار گرفته است. امید که سنگ اندازی مغرضان داخلی (بیشتر کسانی که نانی در روغن تحریم ها دارند) و غرض ورزان خارجی چون عرب های حاشیه ی خلیج فارس، روسیه و در بالاترین سطح  آن اسرائیل،  موثر نیفتد.

Thursday, September 26, 2013

دست دادن یا ندادن؛ مساله این نیست


بسم الله الرحمن الرحیم
دست دادن یا ندادن؛ مساله این نیست!



فضای رسانه ای گسترده ای در این چند روز حول احتمال قرار گرفتن دست های اوباما و روحانی در دست های یکدیگر شکل گرفت.
رسانه ها در هر دو جبهه ی مخافان و موافقان، چه در  ایران چه در آمریکا و سایر نقاط جهان، تحلیل های خود را بیان می کردند و بازرهای ایران رکورد های جالبی از کاهش قیمت دلار و طلا را ثبت کرد.
انتظارها به پایان رسید، اما تابوی ملاقات، هر چند به صورت غیر رسمی، بین سران ایران و آمریکا شکسته نشد.
امروز بازار دوباره واکنش نشان داد و قیمت دلار و سکه بالا رفت. صدا وسیما تلاش کرد تا رفتار بازار را ناشی از سخنان رییس بانک مرکزی القا کند، اما واقعیت این است که پیش بینی های خوش بینانه به واقعیت نپیوست.
اما آیا به راستی واکنش بازار را باید ملاک موفقیت دولت در چالش با آمریکا دانست و یا آنکه خارج از بارِ روانی عدم ملاقات روسای جمهور دو کشور، می بایست معادله ی روابط بین دو کشور را باید سبک و سنگین کرد.
بیایید هر دو حالت دست دادن و یا ندادن روسای جمهور را کنار هم بگذاریم تا بهتر بتوانیم در مورد منافع و تبعات آن صحبت کنیم.
بنده با تحلیل  دکتر زیبا کلام در مورد ملاقات موافقم: (متن کامل)  اگر ملاقاتی میان اوباما با روحانی صورت بگیرد یا نگیرد، خیلی چیزی عوض نخواهد شد...چه در این هفته طلسم صحبت با آمریکا بشکند و چه این فرصت تاریخی که در نتیجه بیعت قریب به 19 میلیون نفر از مردم ایران به آقای روحانی به وجود آمده، همچون فرصت‌های دیگر، از بین برود، و چه آقای روحانی با اوباما موفق به مذاکره شود یا فرد دیگری و در یک زمان دیگری، این مهم را انجام دهد، یکسری مسائل می‌بایستی مقدمتا در جایگاه درستش قرار بگیرد. اولین آن این است که اگر این باور که در ایران رواج دارد مبنی بر اینکه آمریکا دشمن ماست، آمریکا دشمن انقلاب اسلامی، مردم ایران، نظام ما و اسلام و مسلمین است، واقعاً درست باشد، پس اساساً چه مذاکره و گفت‌وگویی می‌تواند با آن صورت گیرد؟ آمریکا دشمن ایران اسلامی است و به چیزی کمتر از محو نابودی آن رضایت نمی‌دهد. اگر ما واقعاً به این مساله اعتقاد داریم، اساساً هر نوع مذاکره و گفت‌وگویی با آمریکا بلاموضوع می‌شود. البته برای اثبات دشمنی ذاتی و نهادینه شده آمریکا با ایران اسلامی ما یکسری ادله و شواهد و قرائن می‌آوریم. اینکه حالا این شواهد و قرائن چقدر درست هستند خیلی از آنها جای بحث دارند. اما نکته مهم‌تر آن است که اساساً رابطه‌مان با آمریکا در یک پارادایم تهاجمی تعریف می‌کنیم.... آقای روحانی چاره‌ای ندارد اگر به دنبال تنش‌زدایی و تغییر رابطه با غرب و آمریکا هستند، برای نخستین بار اجازه دهد که اسباب و علل دشمنی ما با آمریکا واقعاً به بحث و بررسی گذارده شود.

در واقع صحبت روحانی در سازمان ملل مبنی بر اینکه: "می توان به چارچوبی برای مدیریت اختلاف با امریکا رسید: یک جنبه ی داخلی نیز دارد و آن همان بررسی علل دشمنی با آمریکاست.

رسانه ها به دنبال خوراک برای جار و جنجال هستند و الزاما" جار و جنجال های رسانه ای منافع ملی را دنبال نمی کند. به نظر نگارنده روحانی باید با استفاده از فضایی که در ایران پس از بازگشت اش به وجود خواهد آمد، راه را برای گفتمان درباره ی رفع اختلافات بگشاید. او هم اینک به قهرمان ملی نیزتبدیل گشته و صدا و سیما مجبور است او را بدین رَدا آراسته سازد. این ها همان پتانسیل هایی هستند که ما برای گفتمان نیاز داریم.
چهارچوبی برای مدیریت اختلاف با امریکا؛ بیش از همه باید نخبگان کشور و نهادهای قدرتمند حاکمیت را دور هم و بر سرِ موضع مشترک جمع کند تا پس از آن بتوان به صورت همه جانبه به تعامل برد-برد با آمریکا فکر کرد.
 این پتانسیل را مقایسه کنید با فضای مسمومی که نهاد های قدرتمند حکومت در متهم کردن روحانی به وادادگی و ترس و عقب نشینی  به وجود می آوردند.
 به واقع عملکرد روحانی حتی با توجیه سرو مشروب در ضیافت ناهار دبیر کل،در ممانعت از ملاقات با اوباما  نشان از دور اندیشی و احاطه ی کامل این دیپلمات حرفه ای به فضای داخلی دارد.
رسانه ها و بازار، احساسی عمل می کنند، اما امید  به دولتی است که بیش از همه تدبیر را سرلوحه قرار داده است.





Thursday, September 12, 2013

نسبت میان تورم و تباهی

بسم الله الرحمن الرحیم

نسبت  میان تورم و تباهی



اندوه بار ترین لحظه ی زندگی آن هنگام است که آدمی درک کند تمام تلاش ها، سختی کشیدن ها، تحمل رنج ها و مشقت ها، حرص خوردن ها و ولع زدن هایش برای زندگی، پوچ و بی حاصل بوده است. به دیگر سخن لحظه ی فهم این حقیقت که در زندگی به جای اهداف درست، مقاصد اشتباهی را برگزیده ، هنگامه ی عذاب واقعی آدمی است.
یافتن خویش در سرابی که یک عمر هدف زندگی دانسته ایم، نتیجه ی محاسبه ی اشتباهی است که برای انجام تک تک اعمال و رفتارمان مرتکب شده ایم.

پرسش درباره ی چرایی زندگی
هدفِ غایی همان گزاره ی فراموش شده ی زندگی آدمی است. فقدانی که گذرانِ روزهای ما را به بیراهه می کشاند. ما برای گذرانِ زندگی باید غذا بخوریم، لباس بپوشیم و سرپناه داشته باشیم. به امنیت و آسایش و رفاه نیز نیاز داریم تا بتوانیم غرایض جسمانی مان را ارضا نماییم. اما سکون در این جایگاه و باقی ماندن در همین مرحله و انگاشتن موارد مطرح شده به عنوان هدف، همان پرتگاهی است که موجب سقوطمان از جایگاه واقعی می گردد.

وقتی خوراک به جای آنکه برای نیل به "هدفِ غایی" وسیله باشد ، خود هدف انگاشته شود،وقتی مسکن به جای آنکه مامن باشد برای حرکت به سوی اهداف انسانی و الهی، آرزوی بزرگ زندگی تلقی شود و وقتی زندگی کنیم و وقت بگذاریم تا پول بدست آوریم و از داشتن لباس زیبا، ماشین مدرن و آسایش لذت ببریم، بی شک بلندترین گام ها را به سوی خُسران برداشته ایم.

 شکم بارگی، مسکن بارگی، شهوت بارگی، لذت بارگی، لباس بارگی و شهوت بارگی، هدف انگاشتنِ چیزهایی است که وسیله هستند و به خودی خود، هدف نیستند. لحظه ای فکر نمی کنیم که اگر لذت طلبی آنگونه که امروز برخی آن را هدف زندگی می شمارند، غایت نهایی بود، پس دیگر میان ما و حیوانات چه تفاوتی وجود داشت!؟

اما به راستی چه می شود که "هدف نهایی زندگی" با "وسیله های نیل به آن" قلب می شود؟ چه می شود که مسیر زندگی اینگونه منحرف می گردد؟ آیا ما باید زندگی می کنیم تا بهتر بخوریم و بیاساییم و لذت ببریم؟

مقصر اصلی کیست؟
بزرگ ترین مقصر، بی شک خود آدمی است. انسانی که لحظه ای به هدف ِ نهایی زندگی فکر نکرده! اینکه چرا زندگی می کند؟ چرا از صبح تا به شب به دنبال روزی روان است و تحمل مشقت می کند؟ به خاطر چه هر روز تن ِ خود رنجور می دارد ؟ تازه اینها درباره ی کسانی است که برای زندگی شان به دیگران ظلم نمی کنند. به راستی کسانی که برای رسیدن به طعام چرب تر، مدل ماشین بالاتر، خانه ی وسیع تر در جای خوش آب و هواتر، لذت و شهوتِ بیشتر و رفاه کامل تر حاضرند دروغ بگویند، دزدی کنند و ظلم روا دارند، حتی لحظه ای به هدف نهایی انجام کارهایشان اندیشیده اند؟

 در لحظه ی دهشتناکِ درکِ عذابِ انتخاب غلط مسیر و اهداف ِ زندگی بی شک آدمی بیشترین سهم را به خاطرِ فکر نکردن به هدفِ کارهایش داراست.

نقش حکومت  در این میان چگونه است؟
اما عامل مهم دیگری که در انحراف جوامع از مسیر تعقل نسبت به هدف نهایی زندگی نقش به سزایی دارد، سیستم و سیاست های حکومتی است. برای بسیاری از شهروندان، غذای لذیذ و سورچرانی مساله نیست بلکه سیرکردن روزانه ی شکم دغدغه است. برای  آنکه هر سال فشار تورم او را به سطح پایین تری از شهر کشانده، سونا و جکوزی و ویلای شخصی، عامل  اصلی فکر نکردن به اهداف ِ عالی حیات بشری نیست! همین دلمشغولی های روزانه در تامین نیازهای پایه ای است که باعث شده مردمان جامعه ی ما حرص بزنند و هیچ چیز آنها را راضی نکند.
اگر در جامعه ی ما مستاجر می دانست که سال آینده با همین تلاشش برای زندگی، حتی اگر به سطحی بالاتر نرسد می تواند کیفیت زندگی امروزش را حفظ کند، شاید مسیر برای فکر کردن و رسیدن او به سعادت هموارتر می گشت. اما سیاست های نا مطمئن و استرس زای حکومتی که نمودش را بیشتر از هر چیزی در تورم روز افزون می توان دید، باعث می شود وسیله ها جای هدف را برای اقشار متوسط و رو پایین جامعه به نوعِ دیگری بگیرند. برای چنین اقشاری دیگر افزایش وسعت و بهبودِ موقعیت مسکن مهم نیست! صاحب مسکن شدن، آن هم به هر طریقی! هدف زندگی است.
عمری در راه چنین آرزویی صرف می شود تا آسایش نصیب گردد، اما هنگام رسیدن نیز دورترین چیز آسایش خواهد بود. همین شده که ما هیچ کداممان آسایش نداریم. همه می خواهیم حق مان را از زندگی بگیریم و هیچ نهایتی هم برای آن غائل نیستیم و در این راه از هیچ کاری هم روی گردان نیستیم. بی ثباتی و آشفتگی سیاست های اقتصادی تلاطمی را به وجود آورده که گرگ یکدیگر شده ایم! به هم رحم نمی کنیم تا به آسایش برسیم! خانه دار شویم، مبلمان بهتری داشته باشیم، ماشین بهتری سوار شویم و عطر و لباس مرغوب تری با خود همراه کنیم. این است معنای واقعی تباهی مسیر زندگی بشر!
"ان الانسان لفی خسر"
به درستی که در این مهلکه بنا به فرمایش قرآن کریم،آنها که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند و به حق و صبر سفارش می کنند جان سالم به در می برند.

حکومتی که ادعای فراهم کردن مسیر سعادت برای شهروندانش را دارد بیش از هر چیز باید زمینه ساز گونه ای از ثبات در جامعه باشد که در آن امکان و فرصت اندیشیدن به شهروندان برای اهداف ِ زندگی  داده شود. یکی از جلوه های ثبات جامعه در زمینه ی اقتصادی بی شک مهار تورم است. سیاست های هشت ساله ی دولتی که ادعای عدالت داشت، بیشترین نقش را تورم زایی و به تبع آن نزول اخلاقی و گم کردن مسیر سعادت برای جامعه ی ایرانی داشته است. امید آنکه دولت تدبیر و امید اولین گام ها را در مسیر مهار تورم بردارد. مسیری که به آرامش اقتصادی، روحی جامعه  و حرکت به سوی کمالات اخلاقی،الهی منتهی خواهد شد. ان شاءالله.


علی اکبر نوری
21 شهریور 92
تهران

Monday, September 9, 2013

سینما در برزخ هنر و صنعت


بسم الله الرحمن الرحیم
سینما در برزخ هنر و صنعت 



برای برخی سوال ها که غالبا" درون مایه ی فلسفی دارند،  هیچ گاه جوابی قطعی یافت نخواهد شد. در جوابِ " خوشبختی چیست؟" کتاب ها نوشته و سخن ها رانده شده است اما هنوز هم معنا و مفهوم خوشبختی، مساله ی بزرگ بشریت است(و به احتمال قوی خواهد بود)
 این عدم قطعیت در جواب، باعث پاک شدن و یا به فراموشی سپردن اصل مساله نخواهد شد. بلکه سببِ بیشتر شدن بحث ها حول و حوش آن موضوع گردیده و این همان چیزی است که موضوع فلسفه قرار می گیرد: جواب دادن به سوال هایی که همواره موضوعیت خود را حفظ می کنند اما هیچ گاه نمی توان برایشان جواب قطعی یافت.
سوال بر سر آنکه سینما،هنر است یا صنعت، شاید فلسفی نباشد اما از جهتِ جواب، همانند جوابِ سوال های فلسفی است. شاید در هم تنیدگی موضوع سینما با مسائل روزمره ی زندگی و به خصوص رابطه ی آن با اقتصاد را بتوان عامل این عدم قطعیت در تعیین جایگاه واقعی و قطعی سینما دانست. پیش از بحث درباره ی اقتصادِ سینما و تبعات آن ؛ شایسته است نگاهی به خودِ سینما داشته باشیم: 

هنرِ هفتم:
سینما؛ پس از  موسیقی، نقاشی، نویسندگی، شاعری، پیکر تراشی و تئاتر از یک طرف تجلی تمامی هنر های قدیم و از سوی دیگر نماد قرن بیستم و شکوفایی تمدن بشری است. امروزه تنها سینما نیست که برای تهیه موادِ خام خود نیازمندِ به کار گیری سایر هنرها و علوم است، بلکه وابستگی سایر هنرها به سینما به عنوان محملی که در آن توان ظهور و بروز شایسته می یابند، سینما را در جایگاهی شاخص قرار داده است.
از آن هنگام که بشر بر پرده ی نقره ای، مُثُلی از خویشتن یافت، مسحورِ جذبه ی مفتون سازِ سینما گردید. جذبه ای که با وجودِ رشدِ سریعِ تکنولوژی آنقدر قدرتمند است که گستره ایی وسیع از آدمیان را واله و شیدای خویش کرده است.
سالن سینما تاریک می شود و آنگاه توهم بر پرده نقش می بندد. توهمی که با واقعیت جا زده می شود. انگار این جا زدنِ واقعیت، در بازه ی زمانی نمایش فیلم ما را بسیار خوش می آید.غافل از آنکه ناخودآگاهِ مان به شدت در حال جستجوی نهانخانه ی درونِ ماست. شاید ساعت ها از تمام شدن فیلم بگذرد تا بفهیم آنکه بر پرده ی سینما شایسته ی مجازات می دانستیم خودمان هستیم و این همان کارکردِ روانشناسانه و اجتماعی سینما است که شور آفرین است. به راستی کدامین موعظه تا این قدر توانا است؟!
 توان بالقوه سینما در ظهور اندیشه های فلسفی،  فیلم سازان را در جایگاهِ هنرمند-اندیشمند معرفی می کند(هر چند فلسفه همواره بر سرِ سینما در جهتِ غنای محتوایی منت خواهد گذاشت اما به راستی کیست که امروزه منکرِ وام دار بودن فلسفه به سینما شود؟)
 قرنی که گذشت، قرن سینماست. تکامل تکنولوژی بدانجا رسید که بشر با دست مایه قرار دادنِ ماندگاری تصویر برای لحظه های کوتاه در مغز، و استفاده از شیوه ی توهم زایی آن، توانست افکار، احساسات، ایده ها و ایدئولوژی های خویش را بروز دهد. کاری که تا قبل از آن بدین شایستگی در هنر دیگری یافت نشده بود. آنگونه که "آیزنشتاین" کشف کرد، درک فیلم جایی درون مغز ما رخ می دهد و این ویژگی منحصر به فرد هنر هفتم است. در کنار این درکِ ذهنی، دریافت و هم افزایی احساسی،عاطفیِ گروهی که با یکدیگر به تماشای فیلم نشسته اند، سالن های سینما را به میعادگاه عاشقانِ تصاویر متحرک تبدیل کرده است.سالن هایی که با وجود نمایشگرها و سینماهای خانگیِ با کیفیت، لپ تاپ و تبلت و تلویزیون و گوشی های همراه و رایانه های شخصی،  هنوز رونق خود را حفظ کرده اند و این چیزی نیست جز جادوی پدیده ای به نام سینما.

اقتصادِ سینما 
 اثر هنری (و به صورت خاص فیلم سینمایی) پدیده ای است حاصلِ نبوغ، مهارت، استادی و خلاقیتِ پدید آورنده ای به نام هنرمند. هنرمند-فیلم ساز با بهره گیری از دانش فیلم سازی، تجربه، قریحه و ابزار (تکنولوژی) دست به کار آفرینش هنری می زند و در این آفرینش گروهی او را همراهی می کنند. آفرینشی که ظهورِ پرتوی از ذاتِ بزرگ ترین خالق و آفریننده است.
 هنرمند و گروه هنری همراهش در جریان این آفرینش هنری وقت و عمرِ خویش را به عنوان بالاترین سرمایه معنوی به کار می گیرند. سرمایه ی مادی نیز صرف می شود تا آنچه شایسته است به تولید درآید. بدیهی است که در قبالِ صرفِ این سرمایه های مادی و معنوی،علاوه بر تولید اثری هنری، میبایست امورات زندگی افرادِ سهیم در تولید آن نیز (مانند سایر صنوف) بگذرد. برای این گذرانِ زندگی به ناچار آفرینش هنری در قالب کالا باید عرضه شود. لاجرم آن هنگام که صحبت از کالا به میان آمد معادلات عرضه و تقاضا است که فروش کالا ی هنری را تعیین می کند. از یک طرف فیلم ساز میبایست سلیقه ی مخاطب را برای فروش در نظر بگیرد و از سوی دیگر باید به اصول هنری اش وفادار بماند.( شاید اگر هنرمند و گروه هنری همراهش نیازمندی مادی نداشتند، می توانستیم به ظهور هنر ناب امیدوار باشیم. اما اقتضای زندگی دنیایی ما آن است که هیچ کمالی را در حد اوج خویش درک نکنیم) به ناچار هنرمندِ ما از قله ی نابِ هنر پایین می آید و سلیقه ی مخاطب رابرای تولید اثرش در نظر می گیرد و از الزامات بازار رقابت تبعیت می کند. بازارِ مقصد را شناسایی کرده و با میل مخاطب، تولید محصول هنری- صنعتی می نماید. دیگر او علاوه بر هنرمند- اندیشمند به یک صنعتگرِ بازاری نیز تبدیل شده است. مخاطبانِ سینما را طیف گسترده ای تشکیل می دهند. از انها که در پی سرگرمی به دنبال آن روان اند تا کسانی که عمیق ترین مفاهیم انسانی-فلسفی و اخلاقی را در آن جستجو می کنند. و سینما باید برای این گستره ی مخاطبان کالای هنری تولید کند.
چالش بزرگ اما در یافتن گرانیگاهِ میان صنعت و هنر است. هنرمند ما از قله ی هنر ناب، فاصله گرفته اما نباید سیر افول اثرش تا باج دادنِ محض به مخاطب ادامه پیدا کند. پرتگاهی که او را به سمت تجارت پیش می برد. مردابی که در آن از هنر تنها به صورت ابزاری در جهت سودِ مادی بهره برداری می شود و خلاقیت و آفرینش تنها وسیله ای برای  تضمین برگشت سرمایه خواهد بود.
 سینمای هالیوود به عنوان نمادِ صنعتِ سینما، هم اکنون با اسلوب هایی از پیش تعیین شده و به کارگیری کیفیت، در حدِ اعلای خود (شاخصه ی سینمای هالیوود) برگشت سرمایه را تضمین می کند. صنعتی که در آن هزینه های گاه هنگفت سرمایه گذرانی که تنها دغدغه ی سود دارند، اجازه کمترین ریسکی نمی دهد و در این میان رابطه ی بین تولید کننده و مخاطب دور باطل باج دادن را طی می کند. مخاطبی که می خواهد شاد وشنگول از سینما خارج شود و بر پرده ی آن قهرمان هایی را ببیند که همگی وظیفه ی  اسطوره سازی آمریکایی را در دنیای نوین را بر عهده می گیرند. (البته نقش سیاسی حاکمیت آمریکایی را نیز نمی توان در این قهرمان سازی ها نادیده گرفت).در طرف دیگر ماجرا، تولید کننده ای وجود دارد که برای کیفیت آثارش بسیار هزینه کرده و تمام سعی اش راضی نگه داشتن مخاطب است. در این میانه تنها هنر سینما به تاراج رفته است. (البته به هیچ عنوان از آثار به شدت هنری و قابل اعتنای سینمای هالیوود نمی توان چشم پوشید. آنچه گفته شد بیان کلیتی بود که درآن استثنا کم نیست!)
180 درجه آن طرف تر هنر نابی را در نظر بگیرید که مخاطبانش از شمار انگشتان دست فراتر نمی رود و تنها منفعتش افاده های روشنفکری است. از این قسم فیلم ها در مملکت خودمان کم نمونه نداریم! 
یافتن نقطه ی تعادل میان هنر و صنعت، نجاتبخش هنر سینماست. نقطه ی اعتدالی که در آن تا حدودی رضایتمندی مخاطب برای حفظ گیشه و به تَبَع آن حفظ هنر-صنعت سینما در نظر گرفته می شود و از طرف دیگر سلیقه ی هنری مخاطب گام به گام ارتقا می یابد. در چنین شرایطی می توان به بقای فیلم های هنری و البته  با مخاطب امیدوار بود. فیلمی که علاوه بر لحاظ کردن شاخص های هنری، نیاز های مخاطب را نیز در نظر می گیرد.
سینمای هنری اروپا، آنگونه که در سیر تحولش نشان داده، همواره جلوه گر نحله های فکری و سبک های هنری گونه گون بوده است. در اروپا بر خلاف آمریکا،به سینما ابزاری(چه از لحا ظ اقتصادی و چه از لحاظ سیاسی) نگاه نشده و این به تولید کنندگان فیلم با توجه به سطح کیفی مخاطبان (شاخصه ی سینمای اروپا) قدرت خطر برای تجربه ها ی مختلف را داده است. مخاطب اروپایی به دنبال آن نیست که داستان حتما" خوب تمام شود. به دنبال آن است که فیلم حرفی برای گفتن داشته باشد. برای فیلم های اروپایی آنقدر هزینه های میلیون دلاری نمیشود، تا دست و دل تهیه کننده برای تجربه های نو و آفرینندگی خلاق بلرزد. 

نمونه ی خاصی به نام سینمای ایرانی 
در سالهای قبل از انقلاب اسلامی سال 57، سینمای ایران نفس های آخر را می کشید. هزینه های تولید برای آثاری که با نام فیلم فارسی شناخته می شد آنقدر در برابرهزینه های واردات و نمایش فیلم های غربی گزاف بود که جایی برای عرض اندام باقی نمی گذاشت. پس از انقلاب و با شرایط جدید و به واسطه ی تغییر سیاست های حاکمیت، جانِ دیگری در پیکر سینما دمیده شد. دولت سینما را ابزاری برای اشاعه ی ایدئولوژی و ارزش های انقلاب می دید و در این راستا شروع به حمایت از فیلم سازان کرد. بسیاری از نخبگان سینمای ایران حاصل همان دوره ی حمایتی هستند. حمایتی که باید به تدریج از میان رابطه ی عرضه و تقاضا زدوده می شد تا سینما بتواند بر روی پای خود استوار گردد. امری که به واسطه ی حمایت های غلط حکومتی و عموما" با توجیه بسطِ ارزش های دینی، اجتماعی، سینمای ایران را به موجودی وابسته به حاکمیت بدل ساخت. فیلم ساز ایرانی به جای مخاطب، برای دولت فیلم می ساخت (و می سازد) و اینگونه صنعتِ سینما به فراموشی سپرده شد. هنری وابسته که در آن نه جلب رضایت مخاطب، بلکه رضایت مدیران دولتی و یا داوران جشنواره های غربی هدف گرفته شد. گاه در سایه ی همین حمایت های دولتی فیلم هایی پرهزینه و با مخاطب اندک تنها با رانت ها دولتی ساخته شدند و هیچ گاه هیچ مدیر سینمایی برای ساخت و حمایت ویژه از آنها مورد بازخواست قرار نگرفت.
شرایط کنونی سینمای ایران دست کمی از شرایط قبل انقلاب ندارد. صنعت و هنری که هم اینک معتادِ حمایت های دولتی است، دستاورد سیاست های سینمایی سال های اخیر است. حاصل اش فیلم سازانی است که به جای جلب رضایت مخاطب، به صورت سفارشی و با جرح و تعدیل های نهادهای حمایتی (فارابی، حوزه هنری، شهرداری...) فیلم تولید می کنند. و در نهایت آنکس در این بازی برگ برنده را در دست دارد که از رانت بیشتری در نزدیکی با نهادهای حمایتی بهره می برد .
انحلال خانه ی سینما تیر خلاص بر پیکر سینمای نیمه دولتی ایرانی بود.
به نظر نگارنده تن ِ نیمه جان سینمای امروزِ ایران نیازمند انقلابی است که در آن فیلم ساز و دولت، صنعت سینما را به عنوان بستر عرضه و تقاضای کالای هنری سینما به رسمیت بشناسند. در چنین فضایی با توزیع امکانات دولتی به صورت یکسان وبدون در نظر گرفتن عُلقه های سیاسی، عاطفی می توان به بهبود حال سینما امیدوار بود. جان گرفتن این سینما، با شاخصه هایی که از مولف بودن در خود دارد، نوید سینمایی هنری-صنعتی از جنس اروپایی اش را می دهد.
اما در صورت ادامه ی واسطه گری دولتی در فرآیند عرضه و تقاضا و عدمِ احساس نیاز فیلم سازی که از جانب دولت حمایت می شود به مخاطب و به تبع آن عدم استقلال سینمای ایران، باید شاهد جان کندن تدریجی آن بود. امری که صحبت درباره اش با آن همه خاطرات و افتخارات جان کاه است.